(352)
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:34
دارم به این فکر میکنم که باید یه حامی پیدا کنم،این که فقط واسه حرف هستن پای عمل که میرسه هیچندارم از کمر درد میمیرم زانوام درد میکنه کلیه هام مث قلب میزنه اینا ادعاهای خالیو کجای دلم بذارم که وقتی ناله میکنم نیستن اما اگه بگم میخوام برم سرخیابون ببین چطوری همه شاخ میشن
(343)
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:57
آخه چرا به هرکی که من راضی میشم اینا نمیشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا نمیتونن درک کنن حس منو؟؟؟؟؟؟؟؟کاش بمیرمو راحت شم
(348)
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:57
هرچی که همه ی این سالا سکوت کردمو گذاشتم بقیه به جای من تصمیم بگیرن الان دیگه مث سونامی طغیان کردمدیگه کافی سکوت؛من که نمیدونم چقدر دیگه از عمرم باقی من که دوباره بدنیا نمیام پس دیگه این دفعه حقمو میگیرم از این دنیایی که من بهش اومدمو اون به من نیوپد
(60)
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:58
خوشبختی که مال من نیست...کاش لااقل مرگ خریدنی بود...
(63)
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:58
کاش حس انتقام تو وجودم بیشتر از گذشت بود...البته اینجا دیگه نمیگذرمفقط میسپرم...میسپرم به خدایی که توی قرآنش سفارش کرده که باامثال من چطور رفتار کنن...این دفع محال که ببخشمهرگز...هرگز
(67)
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:58
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست....تاب تاب عباسی...خدا خستم از بازی...دنیا چقد تابم داد...کاشکی منو بندازی...
(69)
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:58
خدایا کی قراره گره از مشکلات منم باز کنی؟؟؟؟؟؟خسته شدم به بزرگیت قسم
(31)
-
تاریخ: 1397/10/24 ساعت: 21:18
خدایا... من بهت امید دارم...ایمان دارم لطفا... @لطفا ناامیدم نکن@
(32)
-
تاریخ: 1397/10/24 ساعت: 21:18
خدا له درگات شکایت دیرم... ناشکری نیکم،له گیانم سیرم...
(33)
-
تاریخ: 1397/10/24 ساعت: 21:18
سرگردان که شوی با دلی تنگ تا مرز ترکیدن...یک جایی که مهم نیست کجا...زانوهایت خم میشوند...قلبت به درد می آید...و هق هق ات تا دل آسمان هفتم میرود ...
(34)
-
تاریخ: 1397/10/24 ساعت: 21:18
خسته ام ولی روپا وایمیسم...نمیتونم اما میجنگم.... بلاخره میشه... آره میشه...من تحمل میکنم☺
(36)
-
تاریخ: 1397/10/24 ساعت: 21:18
تنها چیزی که الان دلم میخواد از اون مرگ قشنگاست☺ یه مرگ آروم و بی درد تو برف... اول کلی سردت میشه...کم کم خوابت میگیره چشمات گرم میشه...خوابت میبره و ......تمام......
(37)
-
تاریخ: 1397/10/24 ساعت: 21:18
دو سال و چهار ماه که مدام دارم با خودم میجنگم اگه کوه بودم دیگه تا الان ریخته بودم.... اما من هنوز همون آدمم با همون مشکلات... اگه زیاد نشده باشه کمم نشده... خیلی خستما...خیلی زیاد... اما چیکارکنم؟به کی به کجا به چی پناه ببرم که درست شه؟؟؟؟ خدا منو ببین... به بزرگیت قسم که دیگه توان ندارم... @بیا و ...
(38)
-
تاریخ: 1397/10/24 ساعت: 21:18
خیلی دردناکه... اینکه دارم کم کم به جایی میرسم که همیشه ازش میترسیدم...
(39)
-
تاریخ: 1397/10/24 ساعت: 21:18
دیگه هیچی و هیچکس مهم نیست واسم دلم یه مرگ راحت میخواد یا یه جاده ی بی انتهایی که فقط برم...تنهای تنها... دیگه دلم دیدن حتی بابا مامانمم نمیخواد... حتی دیگه آینده ی داداشامم مهم نیست واسم... دیگه هیچی نمیخوام...هیچی هیچی....